عشق مامان و بابا

بدون عنوان

سلام عزیز مامان   ببخشید نتونستم وب اپ کنم کلی حرف واسه گفتن دارم جونم برات بگه عشقم که ویار مامان خیلی شدید بود تا اخر 5ماه که ویار شدید داشتم و همش تهوع بی حالی وقتی رفتم تو 4ماه اینقدر که ویارم  شدید بود رفتم شمال بابایی برام بلیت  گرغت اومدم خونه مامان جونی دکترمم تا قبل 3ماه اجازه نمیداد بلاخره 8مرداد اومدم شمال این از این بعدش دوری ار بابا دلتنگی من شروع شد خونه ی مامان جونینا اینجاهم تا پایان ماه 5ویار شدید داشتم از 55  کیلو شده بودم 50  کیلو یه دکتر خوبم پیدا کردم تو لاهیجان واقعا دکتر عالی هست الاهی من قوربونت برم نیکا مامان قوربون حرکاتت برم نفسم با هر حرکنت من عاشقترت میشم بابایی بعد کلی دوری و دلتنگی بلاخ...
26 مهر 1393

دومین دیدار

اخخخ قوربون اون قدو بالای فسقلت بشممم م ن که اینقدر کوشولویی  تو تمام زندگی من و بابایی مامانی همیشه نگرانتممم همش میگم خدایا این ووروجکمو برام حفظ کن چیکار کنم اخه دیگه همش ب فکرتم ارم پا میشم میشینم می خوابم خخخخ چیکار کنم دیگه امروز باز رفتم دیدیم اخخخ چه لذت بخش دیدن نیمی از وجود خودت و همسرت خدایا قسمت همه بکن ا ین لحظه ها رو در اصل نباید میرفتم سونو تا 10 روز دیگه اما راستش درد شکم گرفتم و ترس ورم داشت  گفت م بزار ببینمت خیالم راحت بشه  رفتم رو تخت دراز کشیدم و دکتر با یه ذوقی تعریف میکرد میگفت الان داره پاهاو دستای کوچولوشو تکون میده  الاهی فدات بشم تا مانیتورو برگردوند طرفم تو برگشتی ای جیگر من اینم ع...
17 تير 1393

اولین دیدار

سلامممم مامانم  زندگیم خوبی وااااااااااای که چه روزای پر استرسی رو پشت سرم گذاشتم   منم استرسی وقتی جواب ازمایشم و بردم دکتر دکتر برام شیاف نوشت و امپول که استفاده کنم بعدش برام نوبت سونو قلب نوشت اخخخخ که چقدر برام روزا دیر میگذشت  همش من تو خونه استراحت بودم الاهییی دست بابا جونت درد نکنه که تمام کارای خونه و کارای من با بابایی  گلت بود دست گلش درد نکنه خسته نباشه ایشالا دوتایی براش جبران میکنیم مگه نه.......بلاخره روز استرس رسید روز سونو ب بابایی گفتم باید باهام بیای فقط تویی که ارومم میکنی بلاخره ساعت 6 روز دوشنبه 26 خرداد رسید با هزار صلوات و دعا و استرس رفتیم مطب ب منشی گفتم بزارین شوهرم بیاد تو پیشم بشی...
17 تير 1393

بدون عنوان

سلام خوشکلم خوبی گلکم وااااااااااای خداجونم شکرت اینی که میبینی جواب ازمایشمه خدا بعد اون خاطره ی تلخم من و زیاد منتظر نزاشت و یه کنجد ماه اول گذاشت تو دلممم رفتم از دیدم وااااااااااای چی میبینم مثبته الاهی دورت بگردم من دیگه تنهام نزار قشنگممممممممممممم.............خداجونم 1000000بارم شکرت کنم کمه اگه تمام روز و شکرگذاری کنم کمه............فقط یه کلام ممنونم دامن همه رو سبز کن ...
17 تير 1393

صحبت مامانی

  سلامممممممممم مامانی و یه سلام ویزه به کسایی که وب مو دنبال میکنم مدت طولانی نبودم مسافرت بودم بعدشم که اومدم دیگه کلا تو سایت نمیومدم هر موقع میومدم یاد سقطم میوفتادم خوب عشقم مامانی می خوام برم دکتر که ایشالا دوباره برای اومدنت لحظه شماری کنیم من و بابایی عشقم این دفه دیگه ما رو تنها نزاری فدات شم میدونی چقدر عاشقتیم با خدای خودم صحبت میکنم میگم خدا جونم ببخشید اگه اولش نا امید شدم نا شکرت بودم حتما حکمتی توش بوده خدا جونم ببخشید هزار بار ببخشید ایشالا ایندفه خدا یه نی نی سالم و صالح به ما میده این وب دیگه اپ نمیکنم تا وقتی بیام و خبر اومدنت و همین جا بدم عشقمممممم پر از استرسم راستی کار با...
7 ارديبهشت 1393

خداااااااااااااایا

با رفتنت همه ی رویاهایم را میگذارم پشت در...بیچاره رفتگر چه بار سنگینی دارد امشب....   سیگارم را ترک کرده ام ...نشسته ام از روزگار میکشم...روزی روزگار را هم ترک میکنممممممممم   مات شدم از رفتنت هیچ میز شطرنجی هم در کار نبود این وسط فقط یک دل بود که دیگر نیست   ابراهیم که نیستم میگذاری میروی...این اتش نبودنت بر من گلستان نخوااااااااااااااااااااااااهد شدد   رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم دیشب که یکوت خانه دق مرگم کرد وابستگی ام را به تو باور کردم         ...
15 بهمن 1392